۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

من آمده ام

من آمده ام …

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

یک روزی کنار اینجا نوشته بودم فعلا ساکن مشهد. نمی دانستم آیا این فعلا کی تمام می شود. می گفتم شاید روزی فعلا پاک شود و همان مشهد بماند. ولی فعلا پاک شد و مشهد هم همین طور. حالا بعد از  سه سال انتظار آمده ام به جایی که یک زمانی خوابش را هم نمی دیدم. در شرقی ترین نقطه خاص ترین قاره  جهان. حالا من در شهر بریزبین ایالت کوئینرلند استرالیا هستم و امده ام تا در کنار همسرم زندگی جدیدی را اغاز کنیم.

امده ام سراغ این وبلاگ خاک گرفته دوباره تا شاید اینجا هم رنگ دیگری بگیرد.

۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

امنبت بهتر از آزادیست

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

دوری

از وقتی اینجا بسته شده دیگه نیومدم. بلاگفا هم رفتم باز این جا نشد.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

تا به حال شده از شدت شرمندگی در خفای خودت مثل ابر بهاری بباری؟

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

خداوندا ! تو را شکر می گویم برای تمام آنچه به من دادی و من نمی بینم و ناشکری می کنم.

خداوندا ! تو را شکر می گویم برای تمام آنچه به من دادی و من نمی بینم و ناشکری می کنم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

داشتم عکس هایی را فیس بوک می دیدم که به ذهنم رسید که عدالت خدا در کجای جهان قرار دارد. وقتی یک نفر در آن گوشه ی دنیا بی اطلاع از جاهای دیگرش به عیش و نوش می پردازد و پول هایش همین طور از پارو بالا و پائین می آید و یک نفر دیگر در سومالی از نداشتن یک تکه نان خاک می خورد. یا یک نفر راست راست راه می رود و یک نفر دیگر بدون آنکه بداند قربانی اشتباه جهالت یک نفر می شود تا آخر عمر باید از داشتن موهبتی که دیگران دارند محروم باشد و آخر هم نفهمد برای چه باید این بلا سر او می آمد. آیا این ها همه ابتلا و آزمایش های خدواندیست به قول این ها؟ می شود این بی عدالتی ها را با این حرف ها توجیه کرد؟ یا شاید هم این ها همه جبر است و همان طور که بعضی می گویند و فکر می کنم راست می گویند دامنه ی اختیارات ما بسیار محدود است. به خودم می گویم آمنه , که قربانی یک جهالت جامعه ی ایرانی شد , حتما قبل از این اتفاق رویاها و آرمان ها و آرزوهایی برای خودش و زندگی آینده اش داشته که یک شبه به فجیع ترین شکل ممکن خراب شده است. او اینجا چه گناهی داشته است؟ چه کسی این میان مقصر است و می تواند خسارت های مادی و معنوی ان را جبران کند. یا همان کودکی که در قلب آفریقا به دنیا می آید با آن همه گرسنگی و محرومیت. چرا او باید آنجا باشد؟ چرا اصلا باید به دنیا بیاید تا این همه رنج ببیند و تلف شود از محرومیت…

پ.ن: این ها پراکنده گوی ذهن خودم بود. مدت هاست با اعتقادات خودم درگیرم و نتوانستم ذره ای خودم در جهتی راضی کنم. مثل قبل مطالعه ندارم برای این موضوعات  و بقیه ی چیزها این گونه به هم ریخته اند. خدا را باور دارم ولی نمی شناسمش هنوز…

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

کتاب خوانی

فعلا داریم این کتاب ها را می خوانیم در ایام فراغتمان. می دانم جفتش قدیمی و از مد افتاده است. ولی مدت عا دنبال خواندن این دو بودیم. من و بانو.

 

IMG_3004

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

گاهی که اطرافم را نگاه می کنم شک می  کنم که در این دنیایی که خدا آفریده عدالتی هم وجود داشته باشه. همه چیز هست جز عدالت. به خصوص بین آدم های این جا و حتی کل دنیا. چطور می شود عدالت خدا را ثابت کرد؟ با همین حرفی که الان می زنم دارم اعتقادات مسلمان بودنم را زیر سوال می برم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

خدا لعنتت کند دیاک. تا کی باید چشم انتظار تو بمانیم. یک حرکت امیدوار کننده ای هم نمی کنی که آدم دلش خوش باشه. جان مادرت یک تکانی به خودت بده.

من کجایم؟

امشب هم از آن شب هاست که نمی خواهی تمام شود. می خواهی خودت باشی و خودت. خودخواه می شوی و فقط با بودن خودت آرام می شوی و لذت می بری. با این صدای پیانو و سه تاری که در گوشت زمزمه می کند. حس می کنی رقیق شده ای. چشمانت تر می شود. لبریز از احساس می شوی. می خواهی این حال تا ابد ادامه پیدا کند. نوستالژی بازارت بیرون می زند. نمی دانم شاید تقارنش با اولین روز ماه رمضان اتفاقی باشد شاید هم نه. قبل تر ها عاشق این ماه بودم به دلایلی. حالا دیگر آن دلایل در من کم رنگ شده اند. ولی همیشه دم افطار و سحرش را دوست دارم. خصوصا با ربنا جاودانه شجریان و آن اذان ویران کننده موذن زاده…

خدایا! قبلا کجای زندگی ام بوده ای و الان کجائی. راستی کجایی؟ دیگر در تار و پود وجودم مثل سابق نیستی. بند بند وجودم برایت نمی لرزد. شاید باید از خودم بپرسم که من کجایم؟….

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

ده ماه از لاج کردن گذشت و هنوز خبری نیست. ایمیل ها هم خبری از تغییر نمی دهد فعلا. میان زمین و آسمانیم. هر دو خسته شدیم از این پروسه. فکرش را نمی کردیم این قدر طولانی شود. تا کی جناب افیسر مشخص شود و تا کی بقیه ی کارها انجام شود. به سارا می گویم آن قر طولانی شده است که فکر می کنم جوابش به نوه مان برسد. سعی می کنیم کور سوی امید را زنده نگه داریم.

* می دانم در مقابل کسانی که بالای 20 ماه و 30 ماه هستند چیزی نیست. ولی مشکلش این است که ما تمام برنامه ریزی های زندگی مان را روی این موضوع گذاشته ایم. روی هوائیم.

به امید خبرهای خوب از دیاک برای تمام شدن این ده ماه.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

بعضی وقت ها بعضی چیزها رویاهای دور از دسترس هستند. ولی وقتی کم کم نزدیک آن رویاهای دور می شوی باز هم باورت نمی شود که شاید به زودی برسی به آن ها. شاید در آینده این عکس ها و این نماها را با چشم خودم از نزدیک ببینم نه از طریق این دنیای مجازی. امیدوارم آن روز به همین زودی ها بیاید… این عکس ها شهری است که شاید روزی در آن زندگی کنم.

4724-087

Brisbane_7_Mooloolaba

Brisbane City

brisbane from southbank

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

دلم فیلم می خواهد. از آن فیلم ها که از چند برا دیدنش سیر نشوی. از آن فیلم ها که درونت توفانی به پا کند. تک تک صحنه هایش دل و روحت را بلرزاند. از آن هایی که درونش فقط روابط انسان ها باشد. عمیق به اندازه ی کف اقیانوس آرام…

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

You Failed

I am  so sorry

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

دلم می خواهد همان زندگی را برای خودم بسازم که سال ها قبل در رویایم می ساختم. حالا نه مثل آن. شبیه آن هم شود راضی ام.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

گاهی از آدم های دور و برم که ادعا دانایی شان سر به فلک می کشد بدم می آید. به خودم می گویم از چیزهایی که برای خودت جذاب است را با دیگران به اشتراک نگذار و خودت لذتش را ببر.

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

امید و انتظار

چند روزی بود که افسرده بودم از وضعیت زندگی ام. از این بلاتکلیفی که در آن افتاده ام. خیلی اذیتم می کرد. اینکه دو سال اول زندگی مشترک چقدر سخت و طاقت فرسا شده است. چیزی نفهمیدیم ازش. این بحث رفتنی که انگار طلسم شده است. گاه امیدوار به درست شدن کارها و گاهی نا امید و دلمرده. با خودم فکر می کردم این آن چیزی نیست که در زندگی دنبالش بودم و دوست داشتم داشته باشم. به خودم گفتم از یک جایی برای اصلاح با شروع کنم. برای مرتب کردن اوضاع و احوالم. سعی ام را باید بکنم برای بهبود شرایطم. اگر کار درست شود و برویم وقت چندانی برای به دست آوردن حداقل چیزهایی که آن جا لازم دارم. منتظ خبرهای خوبیم فعلا. امیدوار و منتظر.