۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

فیلتر شدیم همین طور الکی.

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

فرهنگ خوان

یک زمانی که هر شب ولگردی می کردم در اینترنت , سایت های زیادی بود برای دیدن. هفتان از ان هایی بود که هر روز لینک های جدیدش را چک می کردم. پر بود از موضوعات مورد علاقه ی من. بعد از ان بالاترین که فیلتر شد. هفتان هم بعد از یک مدت فیلتر شد. خیلی وقت بود که جای خالی سایتی مانند هفتان حس می شد. امروز سایت فرهنگ خوان را دیدم که به نوعی ادامه دهنده ی راه هفتان است با سبک و شیوه ی بالاترین به صورت نمره دادن به بهترین لینک ها. امیدوارم این یکی باز فیلتر نشود.

نهیب

به خودم می گویم کاری که داری از الان آخرش و ان قله اش را می بینی و می دانی پیشرفت خاصی در

ان نداری و نهایتش می شود سرپرستی یک گروه با کلی مسئولیت , چرا دلخوش شوی به آن؟ جدای از آن از ماهیتش هم خوشت نمی آید. تا آخر عمر می خواهی خودت را عذاب دهی. نه زمانی می گذارد برای خودت و خانواده و نه انرژی. دائم توی این جاده ها باید عمرت را بدهی. نمی شود بشینی و یک فکر بهتر کنی برای خودت. خودت هم خوب می دانی با روحیه ات این تیپ کار سازگار نیست و فعلا برای همان انگیزه های مالی فقط داری تحملش می کنی. بهتر نیست خود را راحت کنی و بروی دنبال راهی که خودت هم کمی لذت ببری؟ تصمیم با خودت است. چند وقت دیگر حسرتش را می خوری و می گویی چرا زودتر به فکر نیافتادم.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

5 ماه از اسسمنت گذشته و منتظر کیس افیسر هستیم تا این مراحل آخر را بگذرد. همین انتظارش زجر آور است. امیدوارم کیس افیسر هم زیاد اذیت نکند. این چند وقت خیلی دوندگی داشتیم برای سر و سامان دادن به کارهای پرونده و مهاجرت. بعد از ان هم که فشار کار زیاد بود و هست. امروز از روزهایی است که طاقت تحمل کردن این ممکلت برایم کم شده است. وقتی در همین جای کوچک در شرکت خودم به راحتی حقت پایمال می شوی دیگر از مقیاس بزرگترش نباید انتظار داشته باشی.

دیشب چند تا وبلاگ خواندم و می خواهم از امروز یک برنامه ریزی برای کارهای عقب افتاده انجام بدهم. وقت کمی داریم. تا ببینم چه می شود.

شجریان دارد می خواند :

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

در دوبی تعدا زیاد خارجی ها جالب بود. بیشتر از کشورهای هند و جنوب شرق آسیا مثل فلیپین . همه جا حضور داشتند. اصلا عرب کم دیدم. همه جا پر بود از عجم. تمام کارها را انجام می دادند. بیشتر راننده های تاکسی هندی و پاکستانی بودند. با این همه کاری که می کردند ولی دستمزد کمی داشتند. عرب های تنبل جایگزین ها خوبی برای خودشان پیدا کرده بودند. چون پول داشتن فکر هم نمی کردند. فکر هم دیگران برایشان انجام می دادند. متروی دوبی 18 ماهه به بهره برداری رسیده است. این طور می گفتند. ولی فکرنمی کنم نه فکر عربی در ان دخالت داشته و نه دست عربی در ساختنش. فکرش را اروپائیان کرده اند و حمالی ان را هم کارگران بیچاره. خودشان پول می دهند و نگاه می کنند. ظرف چند دهه از بیابان برهوت بهشتی ساخته اند. با پول فرهنگ ساخته اند برای خودشان. در مخیله آدم نمی گنجد که وقتی از خیابان رد می شوی پشت خط سفید بایستند تا تو رد شوی.

در تمام نقشه های راهنمای شهری و کاتولگ های راهنمای تورسیت ها در شهر خلیج عربی درج شده بود. این طوری برای خودشان تبلیغات می کنند و ما اینجا داد و فریاد می زنیم و فکر می کنیم کسی به حرف ما گوش می کند. چشم توریست ها آن نقشه و ان اسم را می بیند و باورش می کنند. اهمیتی به صدای ما نمی دهند. کلا تعطیلیم.

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

 

khalife2

                                                        Khalifeh Tower - Dubai

atlantis

                                                         Atlantis Hotel – Dubai

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

هنوز در افسردگی بعد از مسافرت هستم. بعد از آن همه فشار کار مسافرت خوبی بود. آن سه روز انگار جز زندگی من نبود. تازه فهمیدم لذت بردن از زندگی چگونه می تواند باشد. تازه فهمیدم که خارج از این مرزهای محدود خودمان ، دیگران چطور زندگی می کنند و از لحظاتشان لذت می برند. برگشتن دوباره به همان روال تکراری زندگی فعلی ام خیلی سخت است. هنوز به خودم می گویم کاش بیشتر می شد ماند آن جا. دوبی جای خاصی نیست که این قدر به دهانم مزه کرده است. چه برسد به جاهای دیگر.

از طرز زندگی کردنم خوشم نمی آید. فرسایشی است. دارد به سمتی می رود که همیشه در کابوس می دیدم و دلم نمی خواست این گونه پیش رود. تکان دادن به وضعیت الان خیلی سخت شده است برایم. فکرم آزتد نیست انگار. شب که می آیم استرس روز بعد را دارم ه چه می شود ، کجا می روم و کی بر می گردم. دل خوش کرده ام به رسیدن زمان رفتن. فکرم درگیر کارهای قبل و بعد از رفتن به آن جاست. گاهی می ترسم. هول بر می دارد تمام وجودم را. درونم تهی می شود از تنها بودن در آنجا. نمی دانم از پس مشکلات آن جا بر می آیم یا نه. امروز که این را می نوسم سوم بهمن است. سوم بهمن هشتاد و نه. آخر این ماه می روم در بیست و نه سالگی. دلم می خواهد یکی از هیمن روزهای قبل از تولد بنشینم و خودم را جمع ببندم که کجای دنیا ایستاده ام. چقدر به چیزهایی که از زندگی می خواستم رسیده ام. اصلا همان طور که فکر می کنم عقب مانده ام در زندگی ام یا نه. امیدوارم بتوانم محیطی آرام برای رسیدن به خودم پیدا کنم. بدون دغدغه و فکر اضافه.