یعنی در این جا را هم باید تخته کنم ؟ چرا نم یتوانم بنویسم ؟ آیا فقط به خاطر کمبود وقت است یا نه، آن هم تنها بهانه ای است و بس. خیلی بی روحیه و بی رمق شده ام. آن آدم یکی دو سال پیش نسیتم. نه حوصله ی خواندن دارم و نه رغبتی به نوشتن. موقعش که می شود دستانم روی صفحه کلید قفل می شوند. بی انگیزه شده ام. دارم فقط روزگار می گذرانم. این سم است برای من.
* اصلا پیش نمی رود زندگی ام آن طور که می خواستم. زندگی کاری ام را می گویم. زده شده ام از رشته ای که درس خواندم و کار می کنم در آن. برآورده نمی کند نیازهای روحی مرا. مسیر را اشتباه رفته ام. می ترسم راه را پیدا نکنم و تا سر حد انزجار از این کار پیش بروم. از کارت رضایت نداشته باشی همیشه روحیه ی خرابی داری.
عسلویه را هم دیدیم. آش دهن سوزی نبود. گرما و کثیفی هوا و کار طولانی و کسل کننده. از ساعت 7 صبح تا 10 شب با دهان روزه. فعلن از شرش نجات پیدا کردم. تنها شب هایش قشنگ بود. آن هن دور نمای روشنائی پتروشیمی ها و مشعل هایی که همین طور می سوختند. ادم را یاد ارباب حلقه ها می انداخت.
خیلی وقت است هوس آن می ناب را کردم. این روزها که می گذرد رورهای مغلقی من بین زمین و اسمان است. روزهای تلو تلو خوردن و ندانستن آنکه چه کار می خواهی بکنی و بعد هم این سوال همیشگی که آخرش چی ؟
از راست به چپ : سرلشگر فیروزآبادی رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح ،عزیز محمدی فرمانده ی سپاه پاسدارن ، سردار وحید ، احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی.
همیشه در جمهوری اسلامی باید منتظر دیدن چهره هایی بود که تا قبل از این فقط در پشت پرده قرار داشتند و اثری از آن ها در محافل عمومی نبود. برایم جای سوال داشت که چه کسی و با چه جایگاهی می تواند در صحن علنی مجلس کنار این فرماندهان ارشد نظامی حکومت ایران بنشیند و با ان ها جرف بزند. تنها سر نخی که از این آقا ، آن هم در اینترنت توانستم پیدا کنم فقط اسمش بود و اینکه سردار سپاه است. باید منتظر بود و دید که حکومت ایران چه چهره ی جدیدی را رونمایی می کند.