۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

1

لذتی که گرفتن عکس دارد نوشتن ندارد خداییش.

گاهی دلت تنگ می شود. برای کسی که زمانی دوران خوبی داشتی با او. نزدیک بودی با او. خیلی نزدیک. از حال هم همیشه خبر داشتید. ولی به دلیلی که درست نمی توانی تحلیلش کنی از هم دور می شوید. خیلی دور. به یاد دورانی که گذراندی ، وقتی که باهم بودید ، حرف هایی که با هم زدید و تلاشی که خودت برای استحکام دوستی ات که می افتی دلت می گیرد. از اینکه بعد از مدت ها طعم داشتن یک دوست نزدیک را می چشیدی دلت می سوزد. چه چیز باعث شد یک چنین ارتباطی این گونه از هم گسسته شود ؟ جایش درون ذهنم یک علامت سوال بزرگ است. دست و دلم برای اینکه دوباره صحبت کنیم نمی رود. چون خودش یا از روی عمد یا به سهو کم کم به من فهماند که دیگر نمی خواهد ادامه دهد. به بهانه های گوناگون.

نمی دانم به چه دلیلی دو شب است خوابش را می بینم. با اینکه در طی روز در موردش فکری از ذهنم نمی گذشت. و درست در هر دوبار هر وقت بیدار شدم از خواب دلم برایش خیلی تنگ شد. برای روزهای خوشی که داشتیم با هم. برای آن چند سال دوران دانشجویی به یاد ماندنی برای من. برای اینکه فکر می کردم جای برادرم است…

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

فقط آدم هایی که به آن ها اعتماد داریم می توانند به ما خیانت کنند

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

جاده

IMG_1021

شاید بهشت…

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

ماه رمضان سال های قبل حال و هوای دیگری داشت. سحرش ، افطارش ، لحظه به لحظه اش طور دیگری بود. ولی دیگر مثل سابق نیست. شده یک مشکل. شده یک دردسر چون بد جور از کار و زندگی می افتی. همه چیز به هم می ریزد. شاید این از اثرات سخت شدن زندگی است.

لذت داشتن یک دوست خوب را زیاد تجربه نکرده ام. دوستی که با بقیه ی دوست ها فرق کند. نزدیک تر باشید به هم از بقیه. کسی که هر گاه دلت از زمین و زمان گرفت و نتوانستی حرف بزنی با کسی بتوانی کمی خودت را سبک کنی. زیاد خوب یاد نداشتم و نگرفتم دوست را نگه دارم. بر خلاف روابط عمومی ام با افراد زیادی در مرحله ی بعدش به مشکل می خورم. از موقعی که یادم می آید مشکل دارم با آن وجه قضیه. در ارتباط مرحله بالاتر. همیشه همان مرحله مانده و تمام شده. یک بار پیدا شد ولی بعد از مدتی که نمی دانم به چه دلیل آن هم از بین رفت.

راستش حرف زدن برایم سخت است.  همیشه نگفتم و نزدم که نتیجه اش شده این.

- تمرکزت به هم بخورد نمی توانی بتویسی. نوشتن آرامش می خواهد. دام هوای شجریان کرده است.

به سکوت سرد زمان ، به خزان زرد زمان ، نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان…

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

جواب اولیه رسید و ما نفس راحتی کشیدیم که فعلا به مشکلی نخوردیم. حالا دوباره افتادیم تو کار کاغذ بازی و سابقه ی کار و این چیزها. اعصاب خرد کن ترین قسنمت ماجرا. مخصوصا با این تکریم ارباب رجوعی که به نحو احسن در ایران صورت می گیرد. با این فشار کار زبان را هم باید بخوانم برای IELTS.
تا حد زیادی از این یک لنگ در هوا بودن خارج شدم. بد جور زندگی ام قاطی شده بود. تکلیف خودم را نمی دانستم چیست. ولی حالا تا حد زیادی همه چیز دارد مشخص می شود. اگر مشکل خاصی نباشد شاید تا یک سال دیگر کارمان درست شد و رفتیم. برای خودش تجربه ی جدید و بزرگی است. زیاد نمی توان تصور کنم چگونه است چون می ترسم با تصورم جور در نیاید. هر چه هست راه سختی است. شاید سخت تر از اینجا. نمی دانم چه می شود. خدا می داند و بس.
..
محمد نوری هم خاموش شد. خاموش شد و لی آوازش جاودانه ماند. از گل مریم تا ایرانش. یادش گرامی.