۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

داشتم نوشته هایی در مورد اتفاقات انتخابات سال پیش و حواشی اش را می خواندم. سر و صدا ها خیلی وقت است خوابیده. مردم هم دیگه آن شر و شور افتاده اند و نطق کشی ها هم تقریبا جواب داده است. لگر چه صداها خوابیده و همه چیز به ظاهر به حال اول برگشته است ولی این اتفاقات یک سال خیلی تاثیر گذار بود. فکر می کنم از همان شب مناظره ها به خصوص مناظره ی موسوی و احمدی نژاد ، درپوشی که بر روی اجن زار این نظام بود بر داشته شد تا بوی مشمئز کننده ی آن را همه حس کنند. حتی طرفداران راستی خود این حکومت. تمام زشتی های این نظام و جامعه ای که این ها طی این 30 سال ساختتند عیان شد و اگر قبلا اقلیت می فهمیدند و درک می کردند اما اینک اقلیت کسانی هستند که متوجه نیستند. مشروعیت لرزان حکومت فرو ریخت. و تمام بالائی ها به دست و پا افتاده اند. قبل تر ها حرف ها و دروغ ها و ریا کاری هایشان زیاد معلوم نبود. ولی اکنون کوچک ترین و ساده ترین حرکاتشان خنده دار و بوی دروغ می دهد. بوی ریا کاری و دروغ. خنده ات می گیرد از دروغ گویی های بی هدفشان. این آخری هم که دیگر نور علی نور است. شهرام امیری. حاکمان خودشان هم نمی داننند کدامیک از دروغشان را باور کنند. فرار شهرام امیری از دست نیروهای امنیتی آمریکا همان قدر غیر قابل قبول است که بگویی دوغ سیاه است. این ها یا خودشان نمی فهمند یا فکر می کنند مردم نمی فهمند.

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

khab



۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

هنوز به نگاه های آن زنی فکر می کنم که بعد از پیدا کردن آن دو گونی طالبی چگونه ایستاده بود به میوه خریدن و خندیدن های ما نگاه می کرد. گاهی فکر می کنم که شاید چیزی به نام عدالت وجود ندارد. یک نفر در رفاه کامل فقط به خودش می رسد و یک نفر چگونه باید رنج زندگی کردن و زنده ماندن را تحمل کند و از تمام دلخوشی هایی که می شد داشته باشد با به دنیا آمدن متفاوت ، محروم است. شاید سارا راست می گوید. همه جیز جبر مطاق است. در دایره همین جبر اختیار داری و حق انتخاب و نه بیشتر. بارها هم در قران خوانده ام که خداوند به هر که بخواهد همان قدر روزی می دهد و خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند. یعنی خواستن ما انساان ها جندان اهمیتی ندارد.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

تهرانر

این سایت تهرانر را خیلی دوست دارم. حسرت می خورم به حال این تهرانی ها که انگار همه چیز متعلق له آ> ها است انگار. هر چیز خوب و لذت بخش. از نمایشگاه عکس گرفتته تا کنسرت موسیقی و تئاتر. ایده ی فوق العاده ای است.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

گاهی آدم یادش می رود که چه می خواسته از زندگی و چه چیزهایی توی زندگی برایش مهم بوده و رویاهایش چه بودند و کجا هستند. گم می کنی تمام این ها را در کش و قوس های زندگی.

نمی دانم لایو رایتر چه مرگش زده که نمی توانم در این جا عکس را با خیال راحت آپلود کنم. فقط می شود نوشت. نوشتن بدون عکس هم که نمی شود. فایده ندارد پاهی عکس فقط خودش می تواند حرف بزند. خودش کلی حرف دارد.

امیدوارم مشکلش را بشود حل کرد.

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

.

هر چه بیشتر به این اتفاق نزدیک می شوم تردیدها و ترس هاین نیز بیشتر می شوند. دودلی هایم شدت یافته اند. ملغمه ای درون ذهنم شکل گرفته است که نمی دانم چگونه از پسش بر بیایم. می ترسم. از تنها شدن ، از این مسئولیت بدی که دارم سنگینی اش را بیش از پیش احساس می کنم. می ترسم دوام نیارم در غربت آن جا. اینجا و کنار این همه همزبان و فامیل و دوست و آشنا و نزدیک ترین فرد به خودم هنوز احساس تنهایی می کنم. آنجا خدا به خیر کند.

آرزوها و رویاهایی داشتم برای خودم که با این شرایط رسیدن به آن ها برایم محال شده است. تاسف و حسرت خوردنشان هم که چاره ای را دوا نمی کند. باید خودم را راضی کنم چیزهای جدید بسازم برای دلخوشی ام که بشود در این مسیر جدید زندگی رسید به ان ها. آن قبلی ها دیگر جواب نمی دهند برای من. برای منی که این همه تغییر کرده است طرز فکر و عقایدم.

گاهی دلم تنگ می شود برای خیلی چیزها. برای دوران دانشجوئی و تمام بچه هایی که آن لحظه ای را با هم داشتیم. برای دوره ی سربازی و تلخ و شیرین هایش. چرا این قدر نوستالژیک بودن من این قدر قوی است ؟ کسی می داند ؟