داشتم نوشته هایی در مورد اتفاقات انتخابات سال پیش و حواشی اش را می خواندم. سر و صدا ها خیلی وقت است خوابیده. مردم هم دیگه آن شر و شور افتاده اند و نطق کشی ها هم تقریبا جواب داده است. لگر چه صداها خوابیده و همه چیز به ظاهر به حال اول برگشته است ولی این اتفاقات یک سال خیلی تاثیر گذار بود. فکر می کنم از همان شب مناظره ها به خصوص مناظره ی موسوی و احمدی نژاد ، درپوشی که بر روی اجن زار این نظام بود بر داشته شد تا بوی مشمئز کننده ی آن را همه حس کنند. حتی طرفداران راستی خود این حکومت. تمام زشتی های این نظام و جامعه ای که این ها طی این 30 سال ساختتند عیان شد و اگر قبلا اقلیت می فهمیدند و درک می کردند اما اینک اقلیت کسانی هستند که متوجه نیستند. مشروعیت لرزان حکومت فرو ریخت. و تمام بالائی ها به دست و پا افتاده اند. قبل تر ها حرف ها و دروغ ها و ریا کاری هایشان زیاد معلوم نبود. ولی اکنون کوچک ترین و ساده ترین حرکاتشان خنده دار و بوی دروغ می دهد. بوی ریا کاری و دروغ. خنده ات می گیرد از دروغ گویی های بی هدفشان. این آخری هم که دیگر نور علی نور است. شهرام امیری. حاکمان خودشان هم نمی داننند کدامیک از دروغشان را باور کنند. فرار شهرام امیری از دست نیروهای امنیتی آمریکا همان قدر غیر قابل قبول است که بگویی دوغ سیاه است. این ها یا خودشان نمی فهمند یا فکر می کنند مردم نمی فهمند.
۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه
۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه
.
هر چه بیشتر به این اتفاق نزدیک می شوم تردیدها و ترس هاین نیز بیشتر می شوند. دودلی هایم شدت یافته اند. ملغمه ای درون ذهنم شکل گرفته است که نمی دانم چگونه از پسش بر بیایم. می ترسم. از تنها شدن ، از این مسئولیت بدی که دارم سنگینی اش را بیش از پیش احساس می کنم. می ترسم دوام نیارم در غربت آن جا. اینجا و کنار این همه همزبان و فامیل و دوست و آشنا و نزدیک ترین فرد به خودم هنوز احساس تنهایی می کنم. آنجا خدا به خیر کند.
آرزوها و رویاهایی داشتم برای خودم که با این شرایط رسیدن به آن ها برایم محال شده است. تاسف و حسرت خوردنشان هم که چاره ای را دوا نمی کند. باید خودم را راضی کنم چیزهای جدید بسازم برای دلخوشی ام که بشود در این مسیر جدید زندگی رسید به ان ها. آن قبلی ها دیگر جواب نمی دهند برای من. برای منی که این همه تغییر کرده است طرز فکر و عقایدم.
گاهی دلم تنگ می شود برای خیلی چیزها. برای دوران دانشجوئی و تمام بچه هایی که آن لحظه ای را با هم داشتیم. برای دوره ی سربازی و تلخ و شیرین هایش. چرا این قدر نوستالژیک بودن من این قدر قوی است ؟ کسی می داند ؟
